۴۴
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
هر روز وسوسه ی نوشتن گریبانم را میگیرد. در وبلاگی که شاید دیگر فراموش شده نیست میترسم بانو. از کلمات. از آوای خواندنت. تا نخواندنت هزار حرف نگفته داشتم ... به قول سعدی : گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگوید چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
۴۵
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
آمد اما… آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود ...
۴۶
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
گاه گاهی هنوز دردی نهفته و مزمن سر باز میکند تکرار میشود خود مینماید و بارقه ای از امید باقی نمیگذارد گاه گاهی هنوز . . .
۴۷
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:00
یا حضورت کم رنگ شدست بانو و یا رنگ حضورت را احتکار میکنی حکم این روز های شِکر را پیدا کرده ای شاید در کوی و برزن نیابم . اما در یاد از شیرینی ات کاسته نمیشود
۴۸
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:00
عرضی نیست بانو شب خوش
۴۹
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:00
نه افسوس گذشته دردی را دوا میکند و نه آرزوی آینده چیزی را محقق و نه در حال حالی جاریست چه باید کرد بانو؟
۵۰
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:00
نمیدانم بانو هنوز سر به خانه ی پدری میزنی یا نه. درخت سترگ بر در آن هنوز پا برجاست یا نه. چراغ مغازه ای کنار خانه روشن است یا نه. درون آن پیرمردی با بوی اصفهان نشسته است یا نه. هنوز زمستان ها چراغ علاءالدین را جلوی پاهایش روشن میکند و پتویی روی پایش می اندازد یا نه. هنوز کلاه بر سر میگذارد یا نه. هن...