مستاصلی و روی زیاد تو بود عار
شد آیه به من نازل و حرفی نتوان گفت
چون مدعی و قاضی و مجریست به یک بار
چون زلف بریدست دهد حکم به تقلیل
گردن بنهم طره ی عاریه شود دار
عقل و دل من برد به یک لحظه نگاهش
آورد به یک لحظه دگر مرهم بیمار
میسوزم و روشن شدم از آتش عشقش
روشنگریش فندک و من سوزش سیگار
چشمم به جمالش شده روشن چه ثوابی
تا کی کند این طاعت من روی به تکرار
بانو تو چه دانی که در این دل چه هواییست؟
از مستی و دیوانگی و شوق به دیدار
(نادان)
برچسب:
نویسنده: بنیامین فدایی