من چنان برگ زردی ام بی باد
نه فرو رفتن و نه اوجی هست
نه قوی پیکری به پایم، بست
تو بریدی تمام گیست را
تو بریدی لب حدیثت را
من به گیس بریده آویزان
من رها در توازن میزان
در حدیث بدون لب، گویا
پی اما اگر چرا، جویا
من کجایم؟ در انتهای خیال
گیسوانت گره زدم در یال
یال آن شیر تازه کار و جسور
که ز ایام سخت گشته چو مور
نرسیدم به هرچه بود و بود
من گذشتم ز هرکه رفت و رود
تو رسیدی به ساحلت با او
نرسیدم بدون تو بانو
پانوشت :
هر حدیثی به گیس قافیه نیست
گرچه باشی همیشه نمره ی بیست!